نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

فرشته کوچولو

شرمندگی

شیرین تر از عسلم برای اینکه تا حالا هیچ مطلبی برات ننوشتم قول میدم که جبران کنم و از اولین روز تولدت شروع کنم.
6 دی 1390

حرف دل مامان

عزیز دلم سلام توی این مدت سه ماه و سیزده روزی که به جمع دو نفره ما پیوستی شیرینی وجودت آنقدر سرگرمم کرده بود که به نوشتن خاطراتت فقط فکر کرده بودم و فرصتی نشده بود تا مطلبی برات بنویسم (البته قبول دارم یه کوچولو تنبلی هم کردم). راستش میخواستم خاطراتمون فقط و فقط برای خودمون باشه ولی بالاخره دلم رو به دریا زدم و گفتم یا علی ...
6 دی 1390

تلاش برای گرفتن

از همون روزهای اولی که وارد چهارماهگی شدم تصمیم گرفتم تلاشم رو برای گرفتن اسباب بازیهام شروع کنم. باور کنید من بارها و بارها سعی کردم ولی فقط میتونم دستم رو به سمت چیزی که میخوام دراز کنم. من ناامید نمیشم و بازم امتحان میکنم. خواستن توانستن است. . . . . . . . . ای واااااااااااای دیگه خسته شدم.یکی به دادم برسه ...
1 دی 1390

سه ماهگی

... و من وارد ماه چهارم زندگیم شدم. باورم نمیشه خیلی زود گذشت. در همینجا لازم میدونم از بابای عزیزم بخاطر اینکه زحمت نگه داشتن من رو کشیده تشکر کنم در ضمن به مامان و بابامم تبریک میگم چون که ٤ سال پیش در چنین روزی (١٣٨٦/٩/٢١) با هم عقد کردند. در پایان این ماه وزنم ٦/٦٠٠ کیلوگرم و قدم ٥٩ سانتی متر بود. مامانم میگه وقتی فهمیده که قراره من بدنیا بیام اولین چیزی که برام خریده این لباس بوده. ...
21 آذر 1390

دو ماهگی

ای بابا آخه با این درد واکسن کی دیگه حوصله تولد بازی داره؟؟!! درسته من گفتم نمیترسم ولی درد که دارم. ...
21 آبان 1390

واکسن

امروز متوجه شدم که روزهای آخر دوماهگی رو پشت سر میگذارم و ٤ روز دیگه باید واکسن بزنم مامانم خیلی نگرانه، میترسه من تب کنم فکر نکنید من ترسیدم، شکلک درآوردم تا مامانم بخنده و دیگه نگران نباشه. من خیــــــــــــــــــــلی هم شجاعم. ...
17 آبان 1390

اولین سفر

یه روز مامانم لباس نو تنم کرد و موهام رو شونه کرد و گفت عزیزم این اولین مسافرتیه که تو کنارمونی. بعد یه چیزی زد به سرم که به اونا میگفت گل سر، ولی من دوست نداشتم چون بدون اونا راحت تر بودم. خلاصه از حرفای مامان و بابا فهمیدم که ما داریم میریم مشهد پیش امام رضای مهربونم. من تمام راه تو ماشین خواب بودم و فقط موقع صبحانه بیدار شدم. این اولین صبحانه ای بود که من در پارک خوردم، جاتون خالی خیلی خوش گذشت. ...
27 مهر 1390

یک ماهگی

... و من یکماهه شدم . با وزن 4/430 کیلوگرم و قد 53 سانتیمتر، این اولین کیک تولد زندگیمه تولد تولد تولدم مبارک، مبارک مبارک تولدم مبارک نمیدونید مامانم چه ذوقی میکنه و میگه یه ماهه شدی عزیزم انشااله یه ساله بشی قشنگم حیف که خیلی خوابم میومد اگر نه همش خودم میخوردم. ...
21 مهر 1390